تبليغاتX
عشق حقیقی

عشق حقیقی

سلام وخدافظی...

سلام دوستای خوبم
 سال نوی  همتون مبارک
امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشید
وبرای همدیگه آرزوی خوشبختی وسعادت کنید.
واسه منم همینطور...
مرسی...........
مرسی................
مرسی...................
مرسی از این که تو این مدت کنارم بودید و
با نظرات زیباتون سر افرازم کردید.
فکر میکنم دیگه نتونم بیام وب...
از داشتن دوستای خوبی مثل شماخیلی خوشحالم
امیدوارم به تمام آرزوهای قلبیتون برسید
وخدا همیشه یارو یاورتون باشه.
منم خیلی دوستتون دارم .
هیچی دیگه همین....
حرف دیگه ای ندارم...
خدانگهدار همتون....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 8:24 PM  توسط   | 

بهار...



                                         http://hamkelasyha.com/wp-content/uploads/2009/09/Norooz.jpg

سلام دوستای گلم.

بازم داره بهار میاد و در عرض 1سال کلی

خاطره درست کردیم واسه خودمون.

شاید تواین یه سال دوستای خوبی پیدا کردیم.

با بعضیا قهر کردیم.

با بعضیا آشتی کردیم

کلی اتفاق بد وخوب

شاد وغم گین برامون

افتاده  وکاش سعی کنیم باهمه خوب ومهربون باشیم و

گذشته رو جبران کنیم.

میخام همین جا بگم که امسال بهترین سال زندگیم بوده

چون دوستای خیلی خوبی پیدا کردم وزندگیم عوض شده

وسعی میکنم مثبت فکرکنم وبا اشتیاق به زندگیم ادامه بدم.

به خصوص یه نفر که خیلی کمکم کرده

خیلی ازش ممنونم وبه خاطر همه کارا ازش متشکرم.

وتا آخر عمرم مدیون محبتاشم.

به هر حال آرزوی بهترینهارو برای تمام ایرانیا وآدمای کره زمین دارم

به خصوص مردم آسیب دیده وغم دیده زاپن

واز صمیم دل باهاشون هم دردی میکنم.

وسال جدید رو به همگی تبریک میگم امیدوارم سال

پرشور ونشاطی داشته باشیدو

خدا همیشه یاور وپشتیبانمون باشه.

خیلی دوستتون دارم.

<<سال 1390 پیشاپیش مبارک>>


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز




+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 11:50 PM  توسط   | 

عشق...

                                   

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد


در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي

کردند: شادي،

غم، دانش

عشق و باقي

احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است.


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد


بنابراين هر يک

شروع به تعمير قايقهايشان

کردند.       

 اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از

جزيره روي

آب نمانده بود عشق تصميم گرفت

 تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي

يا شکوهش

در حال گذشتن از آنجا بود کمک

 خواست.


 "ثروت، مرا هم با خود مي بري؟"

ثروت جواب داد:

"نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو

ندارم."

عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود

کمک بخواهد. 

 "غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني."

 
پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم."

شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه

عشق نشد.

ناگهان صدايي شنيد:

" بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم."

صداي يک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي

خود را

بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند

 ناجي به راه خود رفت.


عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم

از عشق

بزرگتر بود  پرسيد:

" چه کسي به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"


دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:


"چون  تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند."


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 0:41 AM  توسط   | 

شعر دوستی

       تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:

دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان

گلباران باد


                                                               فریدون مشیری
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 7:27 PM  توسط   | 

آنکه عاشق است خدایی دارد....

               



بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال .

فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار

و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد.

و دست هایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش طعم بود .

پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده

و آن که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند

و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت .

ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت

و تا گوسفندان و آن روستای دور

و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد .

و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .



و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق است

و آن که عاشق است ، دعا می کند

و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت .


دست بر دسته صندلی اش گذاشت .

دست بر حافظه چوب و وچوب ، نجار را به یاد آورد و نجار ،

درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد

و کود داد و هرس کرد و پیوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .


و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است

و آن که امید دارد ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، ، دعا می کند

و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت .


و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ،

با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ،

پس برای من هم خدایی است .

و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست

از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است .


                                                                                "عرفان نظر آهاری"



+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 6:9 AM  توسط   | 

خدایا نزار بزرگ شم....

                       تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

                       

الو ... الو ... سلام


کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه

فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود

خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه

خدا خیلی دوستت داره.

مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست

و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا

اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد :

بگو زیبا بگو.

هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و

گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم

بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟

ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم.

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.

مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین

مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن

فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های

عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا

میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای

خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین

بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و

شگفت انگیز فرو رفته بود ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت 5:22 AM  توسط   | 

مدرسه ی عشق....

            
             


                     
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد 

                  

 در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده ی عشق
آفریننده ماست
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد – به گمانم -
کوچک و بعید
در پی سودایی ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
و به جز از ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز ، دل ها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسی بعد از این
باز همواره نگوید:"هرگز"
و به آسانی هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم :
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما

                                                             مجتبي كاشاني


                     
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 


                                         ولنتاین مبارک

             
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد




+ نوشته شده در  سه شنبه 26 بهمن1389ساعت 6:49 AM  توسط   | 

وصیت لقمان حکیم به پسرش نسخه ۲۰۱۰

                       تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


پسرم! گروهی ، اگر احترامشان کنی تو را نادان می دانند و اگر بی محليشان کنی

, از گزندشان بی امانی. پس در احترام ،اندازه نگهدار.


پسرم! سخت ترین کار عالم محکوم کردن یک احمق است. خون خودت را کثیف نکن-

ضمنا چرچیل هیچگونه نسبتی با طایفه ما ندارد. بچه هایش ادعای ارث نکنند.


پسرم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن.

پسرم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بده تا بنوشند!

بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهیز…


هان ای پسر! در پیاده رو که راه می روی، از کنار برو. ملت می خواهند از کنارت رد شوند.

پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کن.

پسرم! خود را وابسته به هیچ دسته ای مدان. چه، پس فردا تقش درمی آید که آنی که تو می خواستی نیست و حالا خر بیار و باقالی بارکن.

پسرم! اگر به ناچار به جریانی متمایل شدی، جایی برای نفس کشیدن خود و رقیبت بگذار. نه او را چنان به زمین بکوب و نه خود را چنان بالاببر. دیرزمانی نیست که جایتان عوض شود.

پسرم! در تاکسی با تلفن همراه بلندبلند صحبت نکن.

هان ای پسر! اهل هنر را احترام کن. اما مواضع سیاسی ات را با کسی مسنج

و کسی را به خاطر مواضعش مرنجان.

پسرم! هیچ گاه دنبال به کرسی نشاندن حرفت مباش و همه جا سر هر صحبتی
 را بازمکن. بگذار تو را نادان بدانند.
                           
                     
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

  ...بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 8:2 AM  توسط   | 

شعر طنز لیلی و مجنون

دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ
خوب دقت کرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او
با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)
من شنیدم تازگی چت می کنی
با جوانی اهل تربت می کنی
نامه های عاشقانه می دهی
با ایمیل از ( توی) خانه می دهی
عصرها اطراف میدان ونک
می پلاسی با جوانان ونک
خرمن مو را چرا آتش زدی؟
زیر ابرو را چرا آتش زدی؟
چشم قیس عامری روشن شده
دختری چون تو مثال زن شده
دامن چین چین گلدارت چه شد؟
صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟
ابروی همچون هلالت هم پرید؟
آن دل صاف و زلالت هم پرید؟
قلب تو چون آینه شفاف بود
کی در آن یک ذرّه ( شین و کاف) بود
دیگر آن لیلای سابق نیستی
مثل سابق صاف و عاشق نیستی
قبلنا عشق تو صاف و ساده بود
مهر مجنون در دلت افتاده بود
تو مرا بهر خودم می خواستی
طعنه ها کی می زدی از کاستی؟
زهرماری هم که گویا خورده ای
آبروی هرچه دختر برده ای
رو به مجنون کرد لیلا گفت : هان
سورۀ یاسین درِ‌ ِگوشم نخوان
تو چه داری تا شوم من چاکرت؟
مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟
ریش و پشم تو رسیده روی ناف
هستی از عقل و درایت هم معاف
آن طرف اما جوان و خوشگل است
بچه پولدار است گرچه که ول است
تو به زحمت صاحب اسب شـَلی
خانه ات دشت و بیابان خداست
خانۀ او لااقل آن بالاهاست
با چنین اوضاع و احوالت یقین
خوشه ات یک می شود ، حالا ببین
او ولی با این همه پول و پله
خوشۀ سه می شود سویش یله
گرچه راحت هست از درک و شعور
پول می ریزد به پای من چه جور
عشق بی مایه فطیر است ای بشر
گرچه باشی همچو یک قرص قمر
عاشق بی پول می خواهم چکار
هی نگو عشقم ، عزیزم ، زهر مار
راست می گویند، تو دیوانه ای
با اصول عاشقی بیگانه ای
این همه اشعار می گویی که چه؟
دربیابان راه می پویی که چه؟
بازگرد امروز سوی کوه و دشت
دورۀ عشاق تاریخی گذشت
تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده
قید فرهاد جـُلمبر! را زده
ویس هم داده به رامین این پیام
بین ما هرچه که بوده شد تمام
پس ببین مجنون شده دنیا عوض
راه تهرن را نکن هرروزه گز
اکس پارتی کرده ما را هوشیار
گرچه بعدش می شود آدم خمار
بیخیال من برو کشکت بساب
چون مرا هرگز نمی بینی به خواب
گفت با «جاوید» مجنون این چنین:
حال و روز لیلی ما را ببین
بشکند این «‌ دست شور بی نمک»
کرده ما را دختر قرتی اَنک
حال که قرتی شده لیلای من
نیست دیگر عاشق و شیدای من
می روم من هم پی ( کیسی ) دگر
تا رود از کله ام عشقش به در
فکر کرده تحفه اش آورده است
یا که قیس عامری یک برده است
آی آقای نظامی شد تمام
قصۀ لیلی و مجنون ، والسلام
خط بزن شعری که در کردی زما
چون شده لیلای شعرت بی وفا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 10:4 AM  توسط   | 

خداوندا نمي دانم!!!


 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم...


نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم

نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم ده خداوندا .

كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس
 ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض
 پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم فقط می سوزم و می سازم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمی دانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جویند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده
كلام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده

خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست !!!!!
+ نوشته شده در  شنبه 9 بهمن1389ساعت 5:13 AM  توسط   |